
چگونه بنويسم
احساسي را كه
گنگ و نا آشنا در من ريشه دوانده
شاخ و برگهايش ذهنم را در بر گرفته
جانم را تسخيرو همه باورهايم را
به سايه هايي از وهم تبديل كرده است.
هيچ نميدانم در كجاي اين راه بي نشان ايستاده ام
يك نگاه به پشت سر
يك نگاه به پيش رو
نه اطميناني به درستي راه آمده
نه اميدي به ادامه راه مانده
نه ميتوان ماند
نه ميتوان بازگشت
ناگزيري از رفتن ، رفتن ، رفتن.

شراب ارزوهایم را چه کسی سر کشید؟
تا که یکباره بی آرزو گشتم.
در میخانه را چه کسی برویم بست ؟
تا که تنها و بی کس گشتم.
روح..... را چه کسی از او ربود تا بی روح گشتم.
ما را چه کسی از ما گرفت......
همه چیز عوض شده
.من ....تو...او...همه چیز تمام شد تا رفتن اغاز شود
و