لحظه خداحافظی
لحظه ي خداحافظي به سينه ام فشردمت اشک چشمام جاري شد دست خدا سپردمت دل من
راضي نبود به اين جدايي نازنين عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت... 
گفتي به من غصه نخور ميرمو بر ميگردم همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم...
گفتي تو هم مثل خودم غمگيني از جدايي گفتي تا چشم هم بزني ميرمو بر ميگردم...
عزيزت رفته سفر کي برميگرده چشمونم مونده به در کي بر ميگرده رفتي و رفت از
چشمام نور دو ديده زحالم بي خبر کي برميگرده غمگينتر از هميشه به انتظار نشستم پنجره
اميدمو هنوز به روم نبستن پرستو هاي عاشق به خونشون رسيدن اما چرا عزيز دل هرگز
تو رو نديدن...؟ 
گفتي به من غصه نخور ميرمو بر ميگردم همسفر پرستوها ميشم و بر ميگردم گفتي تو
هم مثل خودم غمگيني از جدايي گفتي تا چشم هم بزني ميرمو بر ميگردم...

وداع
می روم خستــه و افســرده و زار
سوی منــزلگه ویرانــه خویش
به خــدا می برم از شهــر شما
دل شوریــده و ویــرانه خویش
می بــرم ، تا کــه در آن نقطه دور
شستشویش دهــم از رنــگ گنــاه
شستشویش دهــم از لکــه عشــق
زین همه خواهش بی جاه و تباه
می بــرم تا ز تــو دورش سازم
ز تــو ای جلــوه امیــد محــال
می بــرم زنــده به گــورش سازم
تا از ایــن پس نکنــد یاد وصــال
نالــه می لــرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگــذار که بگریــزم مــن
از تــو ای چشمــه جوشــان گنــاه
شایــد آن به کــه بپرهیــزم مــن
بخــدا غنچــه شــادی بــودم
دست عشــق آمد و از شاخــم چیــد
شعلــه آه شــدم ، صــد افســوس
که لبــم باز بــر آن لب نرسیــد
عاقبت بنــد سفــر پایــم بســت
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل مـــن دست بــدار
ای امیــد عــبث بــی حاصــل
خداحافظ طلوع و غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
