
صدای آشنا
حرف هایم تلخ و پوچ و سرد و تکراری و بس
ناله هایم عاری از روی تنهایی و بس
شب نشسته در نگاهم ، نور بی معنا شده
چشم های خسته ام محتاج لالایی و بس
عادت لب های من تکرار نامت هر نفس
نام تو آرامش آبی دریایی و بس
عطر یادت بیت هایم را پریشان می کند
در شکوه شعر من ناخوانده مهمانی و بس
واژه های ذهن من عاجز ز وصفت مانده اند
چون سکوت مبهم یک برکه می مانی و بس
زیر قاب پنجره ، تنها نشان عاشقی
چند برگ خالی وسطری پریشانی و بس
راز من در هاله چشمت خلاصه می شود
نازنین ، راز مرا تنها تو می دانی و بس
در تمام صفحه های دفترم یک شعر بود
یک غزل از تو در آن چشمان ، باری و بس
از سر کوچه صدای آشنایی می رسد
بر گمانم شک مبر ، آری ، تو می آیی و بس
