
صدای آشنا
حرف هایم تلخ و پوچ و سرد و تکراری و بس
ناله هایم عاری از روی تنهایی و بس
شب نشسته در نگاهم ، نور بی معنا شده
چشم های خسته ام محتاج لالایی و بس
عادت لب های من تکرار نامت هر نفس
نام تو آرامش آبی دریایی و بس
عطر یادت بیت هایم را پریشان می کند
در شکوه شعر من ناخوانده مهمانی و بس
واژه های ذهن من عاجز ز وصفت مانده اند
چون سکوت مبهم یک برکه می مانی و بس
زیر قاب پنجره ، تنها نشان عاشقی
چند برگ خالی وسطری پریشانی و بس
راز من در هاله چشمت خلاصه می شود
نازنین ، راز مرا تنها تو می دانی و بس
در تمام صفحه های دفترم یک شعر بود
یک غزل از تو در آن چشمان ، باری و بس
از سر کوچه صدای آشنایی می رسد
بر گمانم شک مبر ، آری ، تو می آیی و بس


دلم گرفته
دلم گرفته ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
از این نامهربونیها دارم ازغصه می میرم
رفیق روز تنهایی یه روزدستاتو می گیرم
تو این شب ، گریه می تونی پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی؟
دوباره من، دوباره تو ، دوباره عشق، دوباره ما
دو هم نفس ،دو هم زبون ، دو همسفر، دو هم صدا
تو ای پایان تنهایی ، پناه آخر من باش
تو این چند مرگی پائیز ، بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه
میخوام آینه خونه با چشمات هم نشین باشه
دلم گرفته ای همنفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار، تو این سکوت
چه بی صدا ، نفس نفس


دلم گرفته برایت
به سینه می زندم سر دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت
نه یوسفم نه سیاوش به نفس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست ، تاب وسوسه هایت
تو را ز جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت
تو ، سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی کنم اگر ای دوست سهل و زود رهایت
گره به کارم افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دست های عقده گشایت
به کبر شعر می بینم که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت
دلم گرفته برایت – زبان ساده عشق است
سلیس و ساده بگویم : دلم گرفته برایت