
براي به تو رسيدن...
برا ی به تو رسیدن فاصله اگر زیاده
منکه راه افتاده بودم با دلی عاشق و ساده
میدونستم راه رفتن شب و روزائی داره
حالا عمریه براهم گرچه با پای پیاده
نمیخواد برام بخونی قصه های عاشقونه
دل خودش تو راه رفتن شعرعاشقی میخونه
آره اینو قلب عاشق توی خلوتش میدونه
که اگه تو راه عشقه ..ته جاده بی نشونه!!!

باور به تو رسیدن توی رؤیا هم محاله
همه آرزو یا خوابه همه وهم, و خیاله
ولی دل چاره نداره رفتنش دست خودش نیست
میره با اینکه میدونه زندگیش رو به زواله!!!

گریه ها ...کجا نشستین راه اشکمو بگیرین
باز بیاین بروی چهره باز پای غمم بمیرین
آخه دل داره میميره بسکه غصه هاش زیاده
میدونم که بادل من شما هم یه جور اسیرین
من همه بغضای تلخو ...گرچه هر لحظه شکستم
با دلو خواسته قلبم ... عهدای زیادی بستم
بخودم گفتم و گفتم راه دل راهی قشنگه
ای خدا کجای کارم ؟! وقتی پای دل نشستم؟؟!!
حالا توی آینه ي غم دوتا چشم زار و خسته س
توی سینه اش جای اون دل.. طپش دلی شکسته س
پای دل اگر نشسته ...پاش همه عمرشو داده
هنوزم بپای این دل... دست وپاش همیشه بسته س
جلو روش یه جاده راهه ....ته جاده تو غباره
خود قلبمم میدونه .. دیگه اینجا کم میاره
توی تنهائیش تو راهه توی روزاش بی پناهه
خوبه تُو خلوت شبهاش ستاره ماهشو داره
دل ما مگه بخیله خوش باشین مردم دنیا
ای ستاره عاشقی کن باماهت برو تُو ابرا
ما میریم پای پیاده آخه رومونم زیاده
.. میزنیم دل رو به دریا یا میریم بسوی صحرا!!!



«قشنگترين اشتباه»
حس تو ،نبض تو ،دست تو خاطره شد
عشق تو ، ياد تو ، اسم تو خاطره شد
مثل يك حس زيبا ، مثل يك خواب كوتاه
من اسمتو گذاشتم «قشنگترين اشتباه»
بي تو هر لحظه من، شكست بي صدا بود
اين خنده ها دروغه، بي تو شادي كجا بود
حس نوازش تو، هنوز رو پوست منه
گرمي خوب دستات، منو آتيش مي زنه
روزهاي شادي و عشق ، حيف كه چه زود مي گذره
از قصه من و تو ، چي مونده جز خاطره
گرفته هر ستاره فانوس عشق به راهت
نرفت از ياد آينه هنوز رنگ نگاهت
رفتي تو از زندگيم، انگار كه يك خواب بودي
در لحظه هاي عمرم ، افسوس كه كمياب بودي
مي دونستم از اولْ، اين رسم زندگي نيست
خوشبختيها زودگذر، هيچوقت هميشگي نيست
به دنبال يك رؤيا كه دست نيافتني بود
مي دونستم از اول، قلبم شكستني بود
مثل يك حس زيبا، مثل يك خواب كوتاه
من اسمتو گذاشتم«قشنگترين اشتباه»

تقديم به قشنگترين اشتباه زندگيم


به نام آنکه زندگي مي بخشد تا روزي آنرا خود باز پس گيرد
و
به نام آنكه
دوستی را با لبخند ولبخند را با محبت ومحبت را با عشق وعشق را با جدائی و
جدائی را با اشک آفرید
سلامی با دلی شکسته و با چشمی اشکبار و با کاروانی از عشق و محبت
نمی دانم که چگونه باید دریچه قلبم را بگشایم
و برای تو آنچه در دل می گذرد بنویسم
ولی این را بدان که برگ زلال قلبم تصویر پر شکوه تو را در بر گرفته و بدان که صورت
زیبای تو را در قصیده ای بلند و با شکوه ، در قلبم به تصویر درآورده ام.
بیا ،بیا که از نبود تو عشق بی قرار است
بیا که از نبود تو دلم در تب و تاب است
عزیزم نظری بر منتظر عاشقت بنما
تو به امید وصال، روز می کنم من که شب ظلمان را در انتظار
به انتظار آمدنت اینک که در گوشه ای در خلوتگاه غمم
نشسته ام و دقیقه ها و ثانیه ها را در انتظار دیدارت شمارش می كنم...
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم،
اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم!
تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم ،
اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم!
چگونه فراموشت کنم؟.. چگونه فراموشت کنم؟
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم؛
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم...
که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟!
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم
تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند.


با تو هستم
تویی که رویت را از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن
اشکهایم هنوز خشک نشده اند
از چه میترسی ؟
من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل نداشته باشم
تو را به خدا سپرده ام
برایت دعا ی خیر میکنم
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
پس ترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی
در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن ٬ آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند .

دستانم بسته
پایم در گل نشسته
وجودم خسته
دلم....شکسته
مرهمی بر دلم ....نه
نوش داروئی بر وجود خسته ام شو
دستم بگیر و پای از گل خویشم بیرون کش
ای که نام تو را معنی نتوانم کرد
و تو را همتا نتوانم یافت
ای همدم لحظه هایم
ای دوست.....
چه ناباورانه رفتي...........
هيچ وقت رفتنت را باور نداشتم
ولي رفتي رفتي رفتي


چگونه بنويسم
احساسي را كه
گنگ و نا آشنا در من ريشه دوانده
شاخ و برگهايش ذهنم را در بر گرفته
جانم را تسخيرو همه باورهايم را
به سايه هايي از وهم تبديل كرده است.
هيچ نميدانم در كجاي اين راه بي نشان ايستاده ام
يك نگاه به پشت سر
يك نگاه به پيش رو
نه اطميناني به درستي راه آمده
نه اميدي به ادامه راه مانده
نه ميتوان ماند
نه ميتوان بازگشت
ناگزيري از رفتن ، رفتن ، رفتن.

شراب ارزوهایم را چه کسی سر کشید؟
تا که یکباره بی آرزو گشتم.
در میخانه را چه کسی برویم بست ؟
تا که تنها و بی کس گشتم.
روح..... را چه کسی از او ربود تا بی روح گشتم.
ما را چه کسی از ما گرفت......
همه چیز عوض شده
.من ....تو...او...همه چیز تمام شد تا رفتن اغاز شود
و

عشق حقیقی
یکی بود یکی نبود
توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا نداشت
اما همیشه راضی و خندان بود.
یک روز تمام فرشته ها نزد خدا جمع شده بودند
یکی از فرشته ها از خدا پرسید: خدایا این پسر چرا همیشه
شاد و راضی است؟ خدا از فرشته ها خواست که هر کدام از آنها دلیلش
را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست
و گفت: خدایا شما به انسانها چیزی دادید که
به ما ندادید و آن قسمتی از وجود خود شما یعنی عشق است.
جبرییل ادامه داد : آری این پسر عاشق است
اما معشوقه ی او که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهد و مغرور
است. فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه
گلی سرخ تبدیل کرد و آن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب
میمیرد.
پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و
نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید.
گل سرخ داشت از بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد
پس فکری کرد تا دختر را نجات دهد. او بزرگترین خار گل را
که همان کینه و غرور بود از ساقه ی گل جدا
کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل
رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترک شد .
اما دختر باز هم بی توجه از کنار پسر گذشت اما پسر
در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال
بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بود
و با همان خوشحالی جان داد.
