تبليغاتX
عاشقــــانه ها
... می خواهم آخرین حرفم این باشد من به عشق ایمان دارم ...

 

     

 

آخرين ستاره ي آسمان راشمردم

اما

شمردن زيبايي تو را نمي توانم
من تاخانه ي غروب خورشيد پيش رفتم
اما هيچگاه خانه ي تورانديدم
ديشب خوابت راديدم
نه زيباييت
نه خانه ات
فقط حسرتي كه چراخواب زندگيه هميشه گيم نبود
چراخوش ترين لحظات زندگي دريك خواب كوتاه خلاصه شده
مي خواهم براي هميشه بخوابم
هيچ چيزمهم نيست

فقط تو

 

براي من مهمي

 

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 86/05/30 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

تو فکر یک سقفم!

یک سقف بی روزن!

یک سقف پا برجا!

محکم تر از آهن!

سقفی که تن پوش هراس ما باشه!

تو سردی شبها لباس ما باشه!

سقفی اندازه قلب من و تو

واسه لمس دلواپسیها!

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسیها!

زیر این سقف با تو از گل. از شب و ستاره میگم!

از تو و خواستن تو میگم دوباره میگم!

زندگیمو زیر این سقف - با تو اندازه میگیرم!

گم میشم تو معنی تو - معنی تازه میگیرم!

سقفمون - افسوس و افسوس ! - تن ابر آسمونه!

یه افق یه بی نهایت - کم ترین فاصله مونه!

تو فکر یک سقفم!

یک سقف رویایی!

سقفی برای ما

حتی مقوایی!

تو فکر یک سقفم!

یک سقف بی روزن!

سقفی برای عشق

برای تو با من!

زیر این سقف - اگه باشه! میپیچه عطر تن تو!

لختی پنجره هاشو می پوشونه پیرهن تو!

زیر این سقف خوبه عطر فراموشی بپاشیم!

آخر قصه بخوابیم - اول ترانه پاشیم!

 

 

 

 

عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کني

 

در میان بازوان عاشقت
با نوازشهای خود خوابم کنی

باز هم در خلوت آغوش خود
لحظه ای لب بر لب سردم نهی

جان دهی این خاک خشک و تشنه را
از همان یک لحظه سیرابم کنی

با نگاه مست خود مستم کنی
خرمن جان مرا آتش کنی

ناگهان جان مرا در بر کشی
تا به هُرمِ جان خود آبم کنی

دیگر از رفتن نمی گویم سخن
تا که با عشق و جنون یارم کنی

باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی

 

 

I Believe That God Above Created You For Me To

 

Love…

 

 

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 86/05/23 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم

تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی

نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود

ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم

تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی

برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما

مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

نمي خوام چوب حراجي به قلبم بزنن

نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

 


+ نگارش متن در تاريخ 86/05/20 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

ستاره

توی يکی از اين هزار شب وقتی سرت رو بلند می کنی  می بينی بين ميليونها ستاره

 

يکی از اون ستاره های خيلی قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب می کنه .

 

بعد از اون شب سرت رو بلند می کنی واون ستاره رو انقدر تماشا  می کنی تا بالاخره

 

به خواب می ری.

 

اما يک شب که سرت رو به آسمون بلند می کنی ديگه هيچ اثری از اون ستاره نيست.

 

اون موقع است که تمام غمهای دنيا هری ميريزه توی دلت. بعد از اون شب تا مدتها

 

ديگه سرت رو روبه آسمون بلند نمی کنی. تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن

 

اون ستاره بازم زنده ای ، بازم زندگی می کنی ، نفس می کشی و دنيای پيرامونت

 

هنوز وجود داره . پس دليلی نداره که نخوای به اون ميليونها ميليون ستاره ديگه نگاه

 

نکنی . بعد از اون تصميم هرشب می ری و يکی از اون ستاره های خيلی قشنگ رو

 

تماشا می کنی و بازهم يه شب می ری و می بينی اثری از اون ستاره نيست. اما ديگه

 

مثل دفعه قبل نااميد نمی شی و باز ميری سراغ يه ستاره زيبای ديگه . همشون ميرن

 

تا اينکه نوبت می رسه به آخرين ستاره ای که توی آسمون وجود داره .

 

 

اما آخرين ستاره هرگز از بين نميره چون تو با نهايت وجود دوستش داری...

 

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 86/05/16 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

   

 

(((((((چند سطري از حرفهاي دلم)))))))

 

 كاش مي شد نغمه ياران شنيد
كاش مي شد شور و مستي را چشيد
كاش مي شد بانگاهش تر شويم
كاش مي شد ناز او را هي كشيد
كاش مي شد عشوه معشوق ديد
كاش مي شد رنج عشقش را كشيد
كاش مي شد همچو باران در كوير
با دل و جانش تمنا را كشيد
كاش مي شد با لبانش يار بود
كاش مي شد نوش دارو را چشيد
كاش مي شد همراه حرف دلش
كاش مي شد با دل او زار گريست
كاش مي شد غرق خواهش مي شديم
كاش مي شد هق هق عاشق شنيد
كاش مي شد با صدايش مست شد
كاش مي شد با حضورش سبز شد
كاش مي شد در دلش غوغا بريخت
كاش مي شد با لب حسرت گريست
كاش مي شد همچون سياوش بود زار
كاش مي شد نغمه هايش را شنيد 

+ نگارش متن در تاريخ 86/05/11 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 86/05/11 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯)

 

 

 

*دوستت دارم*

 

 

در قصه اي قديمي حکايت مي کنند که وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور،  مردم گناهان بسيار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقررفرمايد.
 
تنبيهي سخت تر از آتش و سيل وزلزله وقحطي و بيماري ، تنبيهي که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بي آنکه کسي ببيندش يا بر آن واقف شود.
 
پس خداوند دو کلمه ي)) دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنيده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.
 
ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زماني که مادري مي خواست عشقي بي غش تقديم فرزند کند،هنگامي که دو دلداده مي خواستند کلام آخر را بگويند و خود را يکباره به ديگري واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسايه ، دو دوست در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي کردند و مي خواستند که آن را نثار ديگري کنند ، زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامي که پاسخگوي همه ي اين نيازها بود ، از دهان کسي بيرون نمي آمد و تشنگي ها سيراب  نمي شد.
 
                                          
و بعد...
 
کم کم سينه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بي تفاوتي جايگير شد. ديگرکسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند:
 
چه شد که ما به اين جا رسيديم، کدام نعمت از ميان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را بريد.
 
خداوند دلش بر اين قوم که مفلوک تر از همه ي اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات

(( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............
 
           
خدا را شکر که من هنوز مي توانم به تو بگويم :
 
                                * دوستت دارم
*

 

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 86/05/06 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

                                  تكرار تو

 

اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،
مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،
اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگويم :
اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك
" تو " خلاصه شده ،

اين روزها ، آرزو مي كنم :
اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم ،
اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،
و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .

غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،

بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،
چه سكوت غمباري !
پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،
خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .

آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،
ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،
ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...

و من دوباره به خود مي آيم :
تو ديگر نيستي،
و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،
امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،
و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .

و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،
و آرزو مي كنم :
اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ،
تكرار شوي ...

 

                                                       

     

 

       

                                                اما نمی شود



                                      دلتنگ با تو بودنم اما نمی شود

                                    بغضی نشسته توی دلم وانمی شود

                                چشمت هزار جمله به من گفت . ناب ناب

                                  چشمت هزار جمله که معنا نمی شود

                                  این هم قلم . دوبال برای خودت بکش

                                  یا می شود که پر بکشی یا نمی شود

                                 هی فکر میکنم که غزل دست و پا کنم

                                    دستم به احترام قلم پا نمی شود

                                   خانم اجازه بوی مرامی دهی ولی

                                من مانده ام چرا من وتو ما نمی شود؟

                                من در کلاس هستم بابا ، نه. آب ، نه

                                    وقت مرور آب و بابا نمی شود

                                    خانم اجازه من بلدم بخششان کنم

                               خورشید. نه. ستاره. نه. اینها نمی شود

                                  خانم اجازه روی لبم بود . غیب شد

                                 مهتاب. نه. نسیم. نه. ای وا نمی شود

                               من گریه ام گرفته. به من صفرمی دهید

                                 فردا جواب می دهم . آیا نمی شود؟

                                  فردا ولی به میمنت چشم های تو

                                  مهمانی است نوبت املا نمی شود

                                فردا دوباره نام تو را بخش می کنم...

                                 فردا دوباره بغض دلم وا نمی شود

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 86/05/02 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |